کلاس دوم سوم دبیرستان که بودم خیلی توپ بودم.هیچ چی برام مهم نبود هییچ.دختر می دیدم کلم مینداختم پایین.رفیقام متلک می گفتن م سیا می شدم!اصا نمی دونسم دختر به چه درد می خوره که خدا وختش حرومش کرده!یعنی می دونسما!ا تو فیلما شکش!ای بابا گیر دادی!حداقل تو عالم واقعیت کارشون ندشتم.الانم ندارم(جریان گربه و گوشت و بو و...)تا اومدم دانشگوه.سال اول دانشگو اوسکل بودم دختر پشم.سال دوم و ورودیا جدید!تخصیر ای کامبیزه!گف بیا بریم یه دختر عجیب قریب تو کلاسومه ببین!


اولی باری دیدمش 2 یا 3ثانیه!ا کلاس پا شدم رفتم سلف شامام حذف کردم!


دخترو پا نداد.نه که مثبت باشه نه!من مالی نیسم!


یه حرف دخترو یادم داد که میا جا سخنان امام رحمت الله بزنن اول کتابا:


زیدبازی بچه بازیه!


این تمام شد.یه چی دی شروع شد صد برابر اخلاقمو زندگیم عوض کرد صائبم کشت.اونو جدا تعریف می کنم.